X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




سلام 

این پست را فلبداعه دارم مینویسم و نمی خوام ویرایشش کنم 

انگار دنیا را بهم دادن 

این اولین بارونی هست که توی شیراز داره میباره 

همه رفتند خونه دائی بزرگه و خونه غرق سکوته 

پنجره اتاقم باز هست و یه نسیم خنک که نه  

یه نسیم سرد داره میاد توی اتاق  

بوی کاه بارون خورده همه اتاق را پر کرده 

هر بار که نفس می کشم دلم نمیاد اونو بیرون بدم 

اینقدر نفس میکشم که به سرفه بیفتم

صدای بارون که با اون قطرات درشتش روی برگ های پهن درخت انجیر حیاط میخوره یه حس خوبی را در من زنده کرده 

صدای رعد و برق بعد از دیدن اون نور خیره کننده خیلی دل چسبه 

امشب هم که شب عیده 

نورعلی نور شده 

از همه مهمتر اینه که فردا هم تعطیل هست 

وایـــــــــــــــــــــــــــــی چه بارونی 

شدم انگار بچه دبستانی ها هستا که میرن پشت پنجره اتاق و به بارون نگاه می کنن 

جای همتون را خالی می کنم 

لحظه لحظه صدای بارون بیشتر میشه 

بیشتر و بیشتر 

خونه هم ساکت 

فقط صدای بارون میاد و رعد و برق 

همین 

 

باز باران با ترانه

باگهر های فراوان

میخورد بر بام خانه

یادم آید روز باران 

گردش یک روز دیرین خوب و شیرین 

توی جنگل های گیلان

کودکی ده ساله بودم

نرم و نازک چست و چابک

با دو پای کودکانه

 میدویدم همچو آهو

می پریدم از لب جو

دور میگشتم ز خانه

میشنیدم از پرنده

از لب باد وزنده

داستانهای نهانی

راز های زندگانی

 برق چو شمشیر بران پاره میکرد ابر ها را   

 تندر دیوانه غران مشت میزد ابرها را

بس گوارا بود باران

به چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

راز های جاودانی . پند های آسمانی

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره . خواه روشن

هست زیبا .هست زیبا .هست زیبا



1390/08/15 :: 20:02 :: نویسنده : کسری