X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




- چه شرطی 

- جمعه با دوستام میخوام برم کوه 

-حتما بازم ماشین می خوای 

 خندید و محکم پلک هاش را به هم فشرد 

-نه خیر  

-پس من میرم به مامان میگم  

و به طرف ساختمون حرکت کرد  

-بیا خودتو لوس نکن ولی به شرطی که مثل این جوون جقلک ها صدای پخش را بلند نکنیا 

-کدوم جوون جقلک ها؟

-ای درد بگیری که امشب من هر چی میگم تو یه چیزی جوابم را می دی 

برو میخوام کله مرگ بزارم  

-مرسی داداش 

 ایشالا توی عروسیت جبران کنم 

با خنده از من دور شد و من را توی تنهایی های خودم تنها گذاشت 

برگشتم توی کلبه و با یه حرکت رنجری پتو را کشیدم روی سرم 

تا شاید اون چهره زیبایی که توی عالم خواب دیدم را بازببینم  

هوا روشن بود که با صدای مش رمضون از خواب بیدار شدم  

-خانوم چمن های پشت ساختون را هم میخواد کوتاه کنم؟  

پتو را از روی سرم زدم کنار و بلند گفتم نه مش رمضون اگه میشه یه خورده بلندشون کن 

 زدم توی پیشونی خودم و گفتم بچه این چرت و پرتا چیه که میگی بلندش کن یعنی چی آخه؟  

خودم از حرکت خودم خندم گرفت

پتو را با لگد انداختم کنار و گفتم تو دیگه چی می خوای که مثل بختک افتادی به جونم  

بلند شدم و همونطور که با موهام ور میرفتم از کلبه اومدم بیرون 

 مش رمضون تا منو دید گفت سلام آقا کسری 

 -فرضا علیک سلام 

 مش رمضون چی از جونمون می خوای صبح اول صبحی  

-آقا کسری ساعت هشت صبح هست کجاش صبح اول صبحه 

 هیچی نگفتم و رفتم توی ساختمون 

 کاملی تا منو دید گفت سلام داداش 

 دیشب کجا بودی ؟ 

-سلام آبجی خوشکلم  

دیشب توی کلبه خوابیده بودم 

 -منم یه بار میبری اونجا تا شب بخوابم؟ 

 -آره عزیزم الان بریم  

-اخه الان که شب نیست  

-تو بیا عزیزم من برات دنیا را شب می کنم 

 مامانم تا صدام را شنید اومد طرفم و گفت همچین روزگارت را سیاه بکنم که روز و شبت یکی بشه 

 -ای الهی خیر نبینی کیمیا که حرف روی زبونت نمی مونه 

 -ای الهی جز جگر بگیری  

-ای الهی که زبونت زودتر  از خودت بره 

-چت شده صبح اول صبحی داری انگار پیرزن هفتاد ساله ها نفرین می کنی مگه چکار کرده 

 دیدم خودم دارم بند را آب میدم  

گفتم هان؟ 

 و انگار دیونه ها چند بار سرم را به چپ و راست تکون دادم 

 -میگم چی شده صبح اول صبحی داری نفرین این زبون بسته می کنی؟  

گفتم نفرین؟  

من 

الان 

اینجا 

کی 

کجا 

کو 

 کی بود 

 کی بود کی بود من نبودم  

من که دروغ زن نبودم  

شاید باید میفهمیدم 

 یشتر از این میفهمیدم  

همینجور انگار این خوش به حالا کلم را تکون دادم و از کنار مادرم رد شدم  

لباس هام را پوشیدم و زیر چشمی یه نگاهی به سوئیچ ماشنم کردم 

 شیطون را لعن کردم و اومدم برم  

که یک دفعه یه فکری به ذهنم رسید 

 گفتم که کاش ماشین را میبردم و دنیا را سوار می کردم 

 و یه چرخ میزدیم شاید یه کم از فکر باباش بیاد بیرون 

 برگشتم و سوئیچ ماشین را برداشتم  

توی آینه یه نگاهی به خودم کردم و گفتم آره جون عمت دلت برای دنیا سوخته  

با ریموت درب حیاط را بستم و با یه تیکاف از خونه دور شدم  

 

                                                     ********

 وقتی وارد شرکت شدم نگهبان تمام قد ایستاد و گفت سلام آقای مهندس 

 گفتم سلام عزیزم مهندس احمدی اومده 

 -بله مهندس داخل اتاق خودشون هستن 

 با چند ضربه ای که به در اتاق مهندس احمدی زدم صدایی به گوش رسید 

 که می گفت بفرمائید داخل 

 وقتی داخل اتاق شدم رضا از پشت میزش بلند شد و به طرفم اومد  

و با خنده گفت به به آقای مهندس کسری آزادی 

 خودم را به ناراحتی زدم و گفتم علیک سلام  

-باز دوباره این اخم هاش رفت توی هم بابا چی شده دوباره صبح اول صبحی 

- یعنی واقعا تو نمی دونی  

-خب تو می گی چکار کنم 

- من نمی گم کاری کن میگم وقتی تو بالای سر کارگرا بودی چرا ولشون کردی و رفتی 

 که حالا بخوایم بیست میلیون تومن ناقابل ضرر کنیم  

 -ببین رضا من کاری ندارم 

 این بیست میلیون را تو باعث شدی ضرر کنیم و خودت هم مقصری  

- میگی دیگه چکار کنم اون بدبخت را انداختم گوشه زندون دیگه چکار کنم  

-من نمی گم کاری بکن  

زندان رفتن اون دردی هم از ما دوا نمی کنه 

 تو که میدونی اوضاع شرکت خرابه چرا ولشون کردی و رفتی  

که بخوان بیست میلیون به شرکت ضرر وارد کنند 

و یه بدبخت هم بیفته گوشه زندون خودت گند زدی و خودت هم باید درستش کنی 

 از اتاق اومدم بیرون و در را محکم به هم کوبیدم 

 همینطور که با خودم حرف میزدم وارد اتاقم شدم و حتی سلام منشی را هم نشنیدم  

 

 

ادامه دارد



1390/08/22 :: 19:31 :: نویسنده : کسری