X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




اون قدیم ندیما که یه بچه مدرسه ای بیشتر نبودم روزای بارونی را خیلی دوست داشتم 

همیشه این تصور را تجسم میکردم که یه روزی که درسم تمام شد(آخه خیال می کردم درس خوندن خیلی کار شاقی هست)و فکرم آزاد شد یه روز بارونی توی اتاق میشینم و به بارونهایی که از آسمون به زمین میباره نگاه  میکنم و لذت میبرم 

اوج تصویر سازی من زمانی بود که توی یه هوای سرد که بارون یا برف میاد توی اتاقم بشینم و چراغ علاءالدین را بزارم جلوم و دوتا پاهام را بزارم روی اون قسمتی که نفت میریزن و انگشتای پاهام را نزدیک کنم به بدنه چراغ و گرم بشم 

دستام را توی سینه جمع کنم و با زاویه دید ۴۵درجه به حیاط نگاه کنم 

حالا اون روز را که آرزوش داشتم را عملی کردم 

با ۲تا تفاوت 

۱- به جای اینکه پاهام را بزارم کنار بخاری لپ تاپ را گذاشتم روی یه میز تحریر و اون را گذاشتم روی پاهام 

۲-به جای اونکه توی خیالات و اوهام خودم غرق بشم سعی می کنم اونارا بنویسم تا برای همیشه یادگار بمونه 

خیلی وقت بود این آرزوی کودکی را فراموش کرده بودم و امروز وقتی بین دوتا نماز چشمم به حیاط افتاد اون ذهنیت برام تداعی شد و تصمیم گرفتم عملیش کنم

الان داره بارون میاد 

یه بارون قشنگ که هی تند میشه و کمی بعد کند 

اون روزا وقتی بارون میومد و چراغ با گرمای خودش یه گرمیی به اتاق میداد  

توی خیالاتم به آینده سفر می کردم 

به آینده ای که توش دیگه از درس و مشق خبری نبود 

از پاک کنی که صفحات کاغذ را سیاه می کرد و ماتم می گرفتم  

اون زمانی که سیاه شدن دفتر مشقم بزرگترین غم زندگیم بود 

اما حالا که یه کوچولو بزرگ شدم حسرت اون روزهایی را میخورم که کوچیک بوم 

واقعا نمی دونم ادم چطور جونوری هست بزرگ میشه  

دوست داره کوچیک بود 

کوچیک باشه 

دوست داره زود بزرگ بشه 

یادمه یه روز که خیلی بچه تر از الانم بودم (کلاس سوم ابتدایی)معلممون خواست که معنی اذان و اقامه را بپرسه 

خیلیا بلد نبودن 

اونم عصبانی شد و گفت همتون برای فردا ۵بار از روی اذان و اقامه و نماز بنویسید البته با معنیش 

و بیارید 

یادش بخیر 

وقتی اومدم خونه اول یه دل سیر گریه کردم و بعد انگار ماتم زده ها نشستم و شروع کردم به نوشتن یه خط مینوشتم و یه خط غصه میخوردم 

اون روزا خیال می کردم که اگه مشق هام را ننویسم انگار یه آدم کشتم 

تا شب نوشتم و از خستگی خوابم برد 

همه سختی نوشتنش یه ور و گذاشتن اعراب ها یه ور البته اونم با مداد قرمز 

خلاصه اون روزها هم ماه رمضون بود و موقع سحر با مامان و بابا بیدار شدم و شروع کردم به نوشتن تا ساعت ۷که میخواستم برم مدرسه 

تموم نشد اما یه ۲۰-۳۰تایی برگه را سیاه کردم  

وقتی رفتم مدرسه و خانوم حیدری گفت جریمه ها روی میز 

خیلی ها که ننوشته بودن و بعضی ها هم یه کم  

وقتی رسید به من گفت هرچی ورق می زد باز هم بود هی ورق زد و هی خطهام قورباغه ای تر میشد 

هیچ وقت یادم نمیره یه جمله ای گفت که خستگی همه نوشته های دیروزش از تنم بیرون رفت 

بهم گفت کسری جان من که تو را جریمه نکردم تو نمره اول کلاس من هستی تو لازم نبود بنویسی 

هر جا هست خدا خیرش بده 

خیلی منو دوست داشت 

از اون خانوم معلم های باکلاس بود که خیلی جذبه داشت 

بنده خدا بچه گیرش نمیومد  

خلاصه من و احسان و جمشید که رتبه اول تا سوم کلاس بودیم و چند تا از بچه های دیگه که جریمه ها را دست و پا شکسته نوشته بودیم فردا صبح سر صف تشویق شدیم و هر نفر یه بسته آدامس عسلی که خانوم معلم برامون خریده بود جایره گرفتیم



1391/01/09 :: 14:25 :: نویسنده : کسری