X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




همونجا چند دقیقه ای ایستادم تا ببینم هنوز توی دنیای بچه ها انصاف هست یا اونا هم مثل ما آدم بزرگا انصاف را سر کشیدن و یه لیوان آب هم روش

کاملی نصف کاکائو را خودش خورد و نصف دیگه را پنج قسمت مساوی کرد و به پنج تا عروسکش داد

یه لحظه یاد دنیا افتادم یا اون فقری که خودش و خانوادش دارند باهاش دست و پنجه نرم می کنند

یاد قولی که به خودم داده بودم افتادم

و همینطور که سرم را به چپ و راست حرکت میدادم  از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم

یه اتاق بزرگ که پنجره اون رو به پشت ساختمان باز میشد

از همون بالا هم اگه دقت میکردم میتونستم کلبه تنهاییم را ببینم که میان برگ درخت ها و شمشادها مخفی شده بود

لباس هام را عوض کردم و یه دوش گرفتم ومستقیم رفتم توی تخت خواب

اگر چه زیاد فعالیت بدنی نداشتم اما مغزم خیلی درگیر شده بود

با صدای اذان مسجد بیدار شدم

هوا داشت تاریک میشد و این تاریکی به داخل اتاق من هم راه پیدا کرده بود

از روی تخت بلند شدم و ازپله ها پائین اومدم

بابا داشت روزنامه میخوند سلام کردم و یه خسته نباشید بهش گفتم

اونم با یه لبخند جوابم را داد و مشغول خوندن روزنامه شد

همه می دونستند که کسری وقتی از خواب بیدار میشه تا ربع ساعت نمی دونه توی کدوم عالمه و اینجا کجاست

 تنها زمانی  خونه در آرامش کامل میتونه باشه که کسری یا خواب باشه یا تازه از خواب بیدار شده باشه

تلو تلو خوران رفتم طرف دستشویی که صورتم را بشورم

آخه حوصله نداشتم توی اتاق خودم دست و صورتم را بشورم آخه اتاق تاریک بود و عقلم به اون نمیرسید که چراغ را روشن کنم

تا اومدم در دستشویی را باز کنم کیمیا  در را باز کرد و بلند گفت هووا

چشام را باز کردم و گفتم مردنی جون گرفتی؟

یه نیم ساعت دیگه درستت می کنم

با خنده از کنارم رد شد و منم رفتم داخل

عقربه های ساعت داشت ساعت 9 را نشون میداد که دلم هوای کلبه تنهاییم را کرد

یه لباس گرم انداختم روی دوشم و از خونه زدم بیرون

وقتی رسیدم در کلبه از نوشته روی در خندم گرفت

با خط شکسته نستعلیق نوشته بودم

میکده حمام نیست       سر زده وارد مشو

در را باز کردم

یه کلبه جم و جور که سه پایه نقاشی را گذاشته بودم سمت چپ

و بساط خطاطی روبروی در ورودی

یه قسمتی از دیوار را تابلوهای نقاشی آویزون کرده بودم و

یه قسمتی هم دست نوشته های خطاطی

رفتم پای وسائل خطاطی نشستم و ضبط  را روشن کردم

 استاد شجریان با نوای دلنشینش میخوند

دلی دیرم خریدار محبت                کزو گرم است بازار محبت

لباسی بافتم بر قامت دل                   ز پود محنت و تار محبت

خیلی به دلم نشست و شروع کردم به نوشتن همین دو بیتی

وقتی صدای جیغ قلم بلند میشد احساس لذتی بهم دست میداد که حاضر نبودم با هیچ چیزی عوضش کنم

خیلی از شب ها شده بود که همونجا توی کلبه بخوابم و به اتاقم نرم

به همین خاطر همیشه 2تا پتو و یه بالشت توی کلبه بود

چند خطی که نوشتم  قلم را زمین گذاشتم و فقط گوش کردم

خداندا به فریاد دلم رس             کس بی کس تویی مو مانده بی کس

همه گویند طاهر کس نداره         خدا یار مویه چه حاجت از کس

چراغ را خاموش کردم و در سکوت و تاریکی به ادامه آواز گوش کردم تا اینکه لحظه لحظه پلک هام سنگین و سنگین تر شد 

ادامه دارد



1390/08/05 :: 22:29 :: نویسنده : کسری