X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




دیشب قرص ماه کامل بود و داشت زیر چشمی به زمین فخر میفروخت گاهی ابرها را روبروی صورتش می کشید و بعد از چند دقیقه رخ عیان می کرد. 

 بهش گفتم مهتاب خانوم چی شد که اینقدر بزرگ و قشنگ و پرنور شدی تو که ازهمه ستاره ها کوچیکتری 

بهم گفت مگه بجز من کس دیگه ای هم توی آسمون هست؟

گفتم آره ولی خیلی کوچولو هستن 

با غرور بهم گفت: 

 شب اول چشام را باز کردم و خورشید را دیدم که چقدر قشنگه و تصمیم گرفتم مثل اون بشم  

شب دوم فقط بهش نگاه کردم و احساس کردم داره به من نگاه میکنه  

شب سوم بهش گفتم میخوام مثل تو قشنگ بشم چیزی نگفت و نگام کرد  

شب چهارم قبل از اینکه چیزی بگم بهم سلام کرد و گفت اگه بخوای مثل من بشی باید بدون چشم داشتی نورت را به همه بدی  

از شب پنجم به بعد همش منو نصیحت می کرد و میگفت مغرور نشی و منو فراموش نکنی بهم می گفت شبا که من نیستم تو راه را به راه گم کرده نشون بده  

دو سه شب پیش داشت بهم می گفت خوش به حالت می تونی تا صبح به اون پیرمردی که میاد توی دل صحرا و با خدا درد ودل میکنه نگاه کنی و راه را بهش نشون بدی

ماه با خنده بهم گفت امشب شب چهارده هست من از خورشید هم قشنگتر شدم حالا هر چی بهم سلام میکنه دیگه جوابش رو نمی دم  آخه من از اون خشکل ترم

بهش گفتم چرا ابر را روبروی صورتت می کشی

با عصبانیت گفت اون پیرمرده توی صحرا اصلا حواسش به من نیس وقتی میخواد راه بره ابر را میکشم روبروی صورت ماهم که بدونه با نور من هست که میتونه راه بره 

خواستم بهش بگم هر چی داری از خورشید داری ،نمک نخور و نمک دون بشکن

خواستم بگم فردا شبی هم هست و تو به اون نیاز داری

که یه دفعه یه صدایی نجوا کنان توی گوشم گفت:

رطب خورده منع رطب چون کند  



1390/07/22 :: 19:26 :: نویسنده : کسری