X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




سلام 

هر چی سعی کردم غمگین نشه اما فک کنم یه کوچولو غمگین شد 

هر چی وسطش خواستم از تلخی غمش کم کنم موفق نشدم 

ولی با این حال ببخشید اگه یه کم غمگینه اما به نظر خودم ارزشش را داره 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

تصور کنید الان کسری 80 سالشه

________________________                  _______________________

تمام استخون های تنم درد می کنه و یه رعشه خفیفی توی دستام هویدا شده

نمیتونم لیوان آب را بلند کنم دستام جون نداره

خدایا تشنه هستم و کسی نیست که یه ذره آب به من پیرمرد بده

به سختی خودم را کنار دیوار میکشم و به اون تکیه میدم و در خاطراتم غرق میشم

خاطراتی که گرد و غبار گذر زمان اون را کم رنگ کرده

یاد روز اول مدرسه افتادم یاد اون روزی که وقتی مادرم منو توی مدرسه رها کرد و رفت

اون موقع هم احساس همین الان را داشتم تنهای تنها

اون موقع اشکی برای ریختن داشتم اما الان دیگه اشکی هم توی چشمام نیست که پای غربت خودم بریزم

از وقتی همسرم رحمت خدا رفت همه بچه ها هم کم کم زن گرفتندو رفتند

ومن پیرمرد را توی این خونه رها کردند به امان خدا

دیشب که خوابیده بودم حالم خوب بود 

 اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم دستام می لرزه

دیگه همینه

پیری

آره می گفتم براتون اون روز اول مدرسه بعد از رفتن مادرم خیلی گریه کردم

اما حالا که فکر می کنم کاش به جای اون روزی که گریه می کردم یه خنده مستانه سر می دادم

تا همه بدونند که بزرگترین غمم اینه که ساعتی مادرم مرا رها کرده

اگه بر می گشتم به اون دوران!!!!

یاد اون روز افتادم که موقع دیکته نوشتن هم کلاسیم محکم زد توی کمرم

نوک مدادم شکست و زدم زیر گریه

انگار غم عالم را ریختن توی دلم

انگار همه سرمایه زندگیم را بر باد رفته می دیدم

اگه بر می گشتم به اون دوران  

با یه لبخند به اون میفهموندم که کارت اشتباه هست

(قابل توجه تمام عاشقای محترم)

یاد اون روز افتادم وقتی محبوبم نیم ساعت مرا سر قرار کاشت

وقتی اومد بهش اخم کردم و خنده روی لب های نازش خشک شد

اگه بر می گشتم به اون دوران

دستاش را توی دست میگرفتم و اونقدر میچرخیدیم تا دنیا هم بچره و روی قشنگش قسمت ما بشه

هر کی هم هر چی می خواست بگه

مگه من برای مردم داشتم زندگی می کردم

(چون اینجا مخاطب بیشتر داره بیشتر مینویسم)

یاد اون روزی در ذهنم تداعی شد که نگارم بهم گفت بریم سینما(با سینما رفتن مشکل داشتم<< شما یادتون نمیاد حول و حوش سال های 1390 را می گم >>چون مردم اون دوران خیال می کردن وقتی یه پسر و دختر میرن سینما.....بله دیگه)

به جای اخم کردن دوتا بلیطی که از قبل گرفته بودم را بهش نشون میدادم تا اونم مثل من از قشنگی دنیا لذت ببره

یاد اون روزی توی ذهنم نقش بست که عزیزم قهر کرده بود

نه اون زنگ میزد نه من 

هر دومون لجباز

اگه می دونستم دوره خوشی اینقدر زود می گذره

خودم گوشی را بر می داشتم و بهش زنگ میزدم

بزار بگه زنگ زدی منت کشی؟

یاد اون روزی افتادم که دست توی دست همدیگه داشتیم توی خیابون راه می رفتیم و برگ های زرد پائیزی روی زمین را میشمردیم

اگه می دونستم زندگی اینقدر زود می گذره بهش می گفتم برگردیم و دوباره بشماریم آخه من قاطی کردم

یاد اون روزی افتادم که وقتی پرستار بچه ام را به دستم داد

به جای اشک شوق اشک غم توی چشمام نشست

تنها به این دلیل که بیکار شده بودم

اگه بر می گشتم به اون دوران

اونقدر خدا را شکر می کردم که......

یاد اون روزی توی ذهنم زنده شد که از سر کار اومدم خونه

همسرم کلافه بچه را بهم داد و گفت بگیر این بچتو دیونم کرد از بس گریه کرد

منم عصبانی داد زدم خرد و خسته اومدم این فسقلی را دادی دست من که اعصاب نداشتم را به گند بکشه

اگه بر می گشتم به اون دوران

دستای همسرم را می گرفتم و یه بوسه ناز پشت دستش می کاشتم تا بدونه که می دونم چقدر زحمت میکشه

و اونقدر بچه ام را بالا و پائین می انداختم تا به جای گریه خنده شادی سر کنه

یاد اون روز در ذهنم مجسم شد که دختر کوچولوی 3ساله ام اونقدر اذیت کرد تا دعواش کردم

و اشک جای لبخند کودکانه اش را گرفت

اگه می دونستم دنیا اینجوری هست و چه سخت بکیری و چه ساده میگذره اونقدر باهاش بازی می کردم تا خوابش ببره

اگه میدونستم یه روز دیگه همسرم پیشم نیست و به آسمون ها میره

به جای داد زدن سر سفره غذا

میگفتم عزیزم دست گلت درد نکنه بابت این غذای خوشمزت فقط یه کم ،کم نمکه

اون نمک را بهم میدی؟

اگه می دونستم یه روز مثل الان تنها می شم وقتی از سر کار بر می گشتم همه بچه ها را دور خودم جمع می کردم و اونقدر با هم بازی می کردیم که از خستگی هرکی یه گوشه خونه غش کنه

با صدای کیمیا به این دنیا اومدم که گفت داداشی داری گریه می کنی؟

اومدم داد بزنم چرا بدون اجازه اومدی توی اتاقم

که یادم اومد که همین الان داشتم به خودم میگفتم اگه بر می گشتم به اون دوران

برگشتم بهش گفتم نه عزیزم یه غمی توی دلم بود که اشک شد و از چشمام جاری شد

(ستاد مبارزه با فتنه پ ن پ)

انگار دنیا را بهم داده بودند وقتی دیدم جایی برای جبران هست



1390/08/16 :: 19:50 :: نویسنده : کسری