X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




انگار خدا خودش قلم را برداشته و زندگی دنیا را رنگ غم میزد

ساعت داشت از ده شب میگذشت اما خبری از دانیال نبود

دنیا دیگه نمی دونست چکار کنه ، مضطر توی چار چوب در حیاط نشسته بود و به پیچ کوچه نگاه می کرد  

شاید از دانیال خبری بشه

درسته بچه هست اما دنیای کوچیکی هم که برای خودش ساخته داشت خراب می شد

مادر نداشت

پدرش زندان بود

مادربزرگش ازوقتی پسرش رفته بود زندان مریض گوشه اتاق توی رختخواب افتاده بود

گرسنه و تنها به بدختی هاش فکر می کرد

انتظار فایده نداشت

در را بست اومد توی خونه

ناله های مادر بزرگش به گوش می رسید

نمی دونست چکار کنه

همونجا توی اتاق زنوهاش را توی بغل گرفت و آروم آروم اشک ریخت

دیگه بیشتراز این نمی تونست تحمل کنه

گرسنگی عذابش می داد

اما چیزی برای خوردن نداشتند

اینقدر گریه کرد که همونجا خوابش برد

مادری نبود که یه پتو روی پاهای کوچولوش بندازه

به هر سختی شب گذشت و خورشید از پشت ابرها بیرون اومد

چشماش را باز کرد

چشمایی که از بس گریه کرده بود ورم داشت

نمی دونست کجا دنبال دانیال بگرده دانیالی که فقط ۹ سال داشت

به کی بگه

لباس های کثیف و چروکش را پوشید تا شاید حال و هوای مدرسه کمی از دنیایی که براش ساخته شده دورش کنه

                                               *********************

مبصر کلاس که دیگه کنترل کلاس از دستش در رفته بود با ورود خانم معلم نفس راحتی کشید

همه بچه ها روی نیمکت هاشون نشسته بودند اما دنیا وسط کلاس گریه می کرد

انگار تمام دریاها توی چشماش جمع شدند و حالا یه راه خروجی پیدا کرده بودند

مقنعه سفیدی که از کثیفی قهوه ای رنگ به نظر می رسید را توی دست چپش گرفته بود و دست راستش حائل بین چشماش و سر زانوهاش بود

معلم با ترسی که توی صداش موج می زد گفت دنیا چی شده اما صدائی از دنیا بلند نشد  

مبصر کلاس  وقت را غنیمت شمرد و گفت

اجازه خانوم معلم سپیده و طاهره دفترش را پاره کردند و موهاش را هم کشیدند

معلم گفت طاهره و سپیده  بیاید اینجا ببینم

برای چی اینکار را کردید

هردوشون شروع کردن به گریه

طاهره گفت آخه خانوم معلم لباساش خیلی کثیفه و بوی بدی میده

گریه های دنیا دیگه شبیه هق هق شده بود و غم های دلش را داشت از چشماش بیرون میریخت

معلم آروم به طرفش رفت

سرش را بلند کرد و به چشمایی که به پهنای صورت اشک می ریخت نگاه کرد

طاهره راست می گفت همه لباسش کثیف بود و بو می داد

خانم معلم نمی دونست چکار کنه

مونده بود طاهره و سپیده  را تنبیه کنه یا به دنیا دلداری بده

اشک های دنیا را پاک کرد

مثل مادری که دست نوازش روی سر دختر خودش می کشه

دنیا خیلی وقت بود که نوازشهای مادرش را از یاد برده بود

دیگه لطافت دستای مادر، آغوش گرمش را فراموش کرده بود

با هر نوازش معلم گریه های دنیا بیشتر میشد

دیگه گریه هاش از غم نمی گفت

از دوری دست های مادر می گفت

از دوری آغوش مادر بود

معلم نوازش میکرد

اما برای دنیا هر نوازشی مثل شلاقی بر پیکر نهیفش بود 

نوازش های قشنگ و مادرانه

اما دنیا می دونست این دستای گرم چند دقیقه بیشتر مهمونش نیست

برای نوازش ها گریه نمی کرد

برای این گریه می کرد که شاید این آخرین باری باشه که یه نفر با مهر مادری اون را نوازش میکنه

ادامه دارد



1390/08/11 :: 20:05 :: نویسنده : کسری