X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




 

از اونجایی که دوست ندارم کار نیمه تموم داشته باشم  یه جوری پست دیشب را به قصه میخوام ربط بدم

البته اگه بشه 

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتم شما من را میشناسید؟

خندید و گفت

نمی دونم 

صداش  توی گوشم پیچید

خیلی صداش برام آشنا بود انگار یه عمر با این صدا زندگی کرده بودم 

موهای قشنگ و خوشرنگش را روی شونه هاش ریخته بود

وچهره قشنگش قشنگ تر شده بود 

چند بار دهنم را باز کردم تا چیزی بگم اما نتونستم و دوباره دهنم را بستم 

اونقدر پوست صورتش شفاف بود که دوست داشتم اون را لمس کنم

آروم انگشتم را به طرف صورتش بردم 

خندید و صورتش را به طرفم آورد 

تا انگشتم به صورتش رسید

دنیا پیش چشمام تیره و تار شد 

چنان سوزشی  سر انگشتم احساس کردم که مثل فنر از سر جام پریدم

چشمام را باز کردم و به زور انگشتم را از توی دهنش بیرون کشیدم 

دیدم کیمیاست و داره می خنده

گفتم کیمیا تویی

گفت پ ن پ من حوریم و اینجا هم بهشته 

گفتم چخــــــــــه 

گشنت شده؟ 

میگفتی یه خورده استخون میریختم جلوت

 انگشتم را چرا گاز می گیری؟ 

گفت از اونایی که چال کردی برای ناهارت

گفتم نه از اونایی که گوشتاش را خوردم و نگه داشتم برای روز مبادا

خندید و هیچی نگفت 

گفتم تو اینجا چکار می کنی مردشور برده

گفت این جینگولک بازیا چیه در آوردی

گفتم کدوم 

گفت سرت را تکون میدی

دهنت را باز می کنی می بندی 

گفتم  دارم ادای ماهی گلی ها را در میارم یاد بگیرم  برا شب عید ماهی نخریم

گفت من راضی نیستم میری  تو آکواریوم  اونجا از تشنگی میمیری 

من که یه داداش بیشتر ندارم

خودم برات یه ماهی گلی خوشکل می خرم 

گفتم لازم نیست ولخرجی کنی

پولاتو جم کن بعد عید باید کوزه و سرکه بخری داری ترشیده میشی  

یه آهی کشید و گفت بعد عید من زندانم

باورم شد

با تعجب پرسیدم زندان برای چی 

گفت نه اینکه وقتی میرم تو خیابون طرف دارام تلپ تلپ میفتند تو جوب

این آخری دست و پاش شکسته رفته از من شکایت کرده

گفتم ای بمیری که هرجی میگم یه چیزی می گی 

خندید و گفت بگیر این موبایل ..... 

گفتم نمیگی سکته می کنم

گفت بادمجون بم آفت نداره 

گفتم چکارش کنم؟

زیر چشمی یه نگاهی بهم کرد اومد یه چیزی بگه اما هیچی نگفت 

دوباره نگام کرد و گفت از سر شب تا حالا داره زنگ می خوره

کلافم کرد اومدم موبایلتو بدم دیدم هوای خوبی هست و آسمون هم پر ستاره

یه چند دقیقه ای همینجا روی چمنا نشستم 

گفتم اینجا چرا اینقدر روشن بود

چراغ قوه را گرفت طرف صورتم و گفت ای چراغ قوه به اذن خدا همه جا را روشن کن

و اونو توی صورتم روشن کرد

هیچ جا را نمی دیدم 

گفتم خاموش کن اون صاحب مرده رو

این لباسای سفید چیه تنت کردی؟ 

گفت  تور عروسیه

نه اینکه فردا شب عروسیمه تنم کردم تا روی بدنم قالب بشه

یه چشم غره بهش رفتم 

گفت لباس خوابه تا حالا اینو تنم ندیدی

گفتم مرض

این بوی خوشی که میاد چیه 

گفت بوش خوبه؟

 گفتم عالیه

چشمام را بستم  تا  ششهام را پر کنم 

وسط های نفس کشیدنم بود که چنان بوی گندی حس کردم که حالت تهوه بهم دست داد 

چشمام را باز کردم دیدم کیمیا بالای سرم وایساده و جورابش را دراز کرده طرف صورتم

همین مونده بود که بکندش توی سوراخ دماغم 

تا دهنم را باز کردم یه چیزی بهش بگم  

گفت

داداش جونم ما با هم که این حرف ها را نداریم برای خودت عزیزم

فقط زحمت شستنش را بکش یه هفته هست نشستمش 

اینو گفت و پا گذاشت به فرار

چند متر اونورتر وایساد و گفت اینم تلافی کارت

گفتم کدوم کار؟ 

گفت همونکه موهام را از پشت کشیدی و فرار کردی

گفتم درستت می کنم به موقش 

گفتم کیمیا جدی این بوی خوب بوی چیه؟

گفت والا اینجا که نشستی روم به دیوار 

نگذاشتم حرفش تمام بشه و گفتم دارم جدی میپرسم

گفت آها جدیه؟

باشه

این بوی گل محبوبه هست 

گفتم تا حالا من استشمامش نکرده بودم

گفت والا

دیدم می خوات بازم چرت و پرت بگه گفتم

کیمیا

گفت آها ببخشید 

راستش این گلا فقط شب ها بو می ده که شما هم شبها لالا هستید

گفتم حالا شدی بچه آدم

گفت اگه به مامان نگفتم

گفتم چی رو 

گفت اینکه دوباره داشتی توی خوب راه میر فتی

گفتم اگه گفتی نه من نه تو

دیگه نمی زاره  اینجا بخوابم 

گفت شرط داره

گفتم چه شرطی 

گفت:..........

ادامه دارد



1390/08/09 :: 22:16 :: نویسنده : کسری