X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




این پست قرار نبود نوشته بشه و داستان بسط پیدا کنه ولی یهو دلم کشید بنویسم شایدهم حذف بشه شاید هم بمونه شاید هم ادامه داشته باشه 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

نیمه های شب بود و شهر در سکوت سنگینی فرو رفته بود

دیگه صدای استاد شجریان هم به خواب رفته بود 

چشمام بی اختیار باز شد

یه عطری فضای اتاق را پرکرده بود که تا اون لحظه استشمام نکرده بودم 

وقتی چشمام را می بستم و عمیق نفس میکشیدم یه جنگل بزرگ و سر سبز توی ذهنم مجسم می شد

خیلی بوی عجیبی بود! 

نیم خیز شدم

یه حسی بهم میگفت در کلبه را باز کنم

یکی پشت در منتظرته 

آروم دستگیره در را به سمت پائین فشار دادم و در را باز کردم

اصلا نمی ترسیدم 

 یه احساس خاص داشتم یه نوع آرامش 

وقتی وارد باغ  شدم

درست روبروی درب ورودی کلبه

یه دختر قشنگ بالباس های سفید روی چمن ها نشسته بود و داشت بهم لبخند میزد

آروم به طرفش رفتم 

هر لحظه که نزدیکتر میشدم زیبائیش صد چندان می شد

انگار مسخ شده بودم

مسخ قشنگیش

چند قدم دیگه که جلوتر رفتم دیگه زانوهام قدرت حرکت نداشت 

همونجا نشستم

نگاهش روی تمام تنم سنگینی میکرد

حتی پلک هم نمیزدم 

مبادا که یه لحظه کمتر ببینمش

نفس هام به شماره افتاده بود 

مات و مبهوت این همه زیبایی شده بودم

زبونم بند اومده بود 

انگار صد سال بود میشناختمش

ولی هر لحظه که بیشتر می گذشت طراوت و تازگی چهرش برام بیشتر میشد

لبخند زد  

یه لبخندی که لرزه ای توی تمام تنم انداخت 

بااینکه هوا تاریک بود ولی همه جا را میتونستم واضح ببینم

حتی سنگ ریزه های  چند متر دورتر 

چشماش را بست 

منم چشمام را بستم  

شش هام را پرکردم از عطر تنش

احساس خنکی می کردم 

دلم نمی خواست چشمام را باز کنم  

میترسیدم که رفته باشه 

اما دلم می خواست چشمام را باز کنم

 ندیدنش برام زجر آور بود 

تمام تنم یخ کرده بود

یه حسی داشتم که تا اون لحظه تجربه نکرده بودم

یه حس آرامش 

آروم پلک هام را باز کردم

اونم پلک هاش را باز کرد 

تا نگاهم توی نگاهش گره خورد

اولین جمله ای که روی زبونم اومد این بود  

چقدرقشنگی 

یه لبخند زد و سرش را آروم پائین انداخت

فقط نگاش می کردم

چند ثانیه بیشترنبود که سرش را پائین انداخته بود

ولی دلم برای چشماش تنگ شد

با صدایی که از تمام وجودم نشئت میگرفت گفتم تو کی هستی

اما صدایی از گلوم بیرون نیومد

همه انرژیم را توی حنجره ام ریختم تا شاید بتونم یه کلمه حرف بزنم 

آروم گفتم سلام

سرش را بلند کرد

یه تبسم شیرین بهم زد و آروم گفت سلام 

سرم داشت گیج می رفت

دیگه حتی نشستن برام سخت بود

دست هام را تکیه گاه تنم کردم تا بتونم دوام بیارم 

نمی خواستم چشمام را از چشماش بدزدم

دوست داشتم همه چیزم را بدم تا بتونم برای همیشه توی چشماش نگاه کنم

تمام تنم بی حس شده بود 

دیگه دستام هم تحمل نگه داشتن تنم را نداشتن

نایی برای حرف زدن توی تنم نمونده بود

از گل لطیف تر بود 

میخواستم بپرسم تو کی هستی

گفتم شاید حتی این سوال هم اون را برنجونه 

وقتی دست چپش را دیدم که به اون تکیه کرده و تمام سنگینی تنش را روی اون انداخته

یاد گلبرگ های گل سرخ افتادم 

پرسیم من شما را میشناسم

ازسوال احمقانم خجالت کشیدم 

خندید و گفت:.......

.

.

ادامه دارد



1390/08/08 :: 19:51 :: نویسنده : کسری