X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




نمی دونم این همه راه را چطور اومدم فقط میدونم که وقتی سرم را بلند کردم جلو در خونه بودم

خواستم برم داخل که یاد اون قولی که به خودم داده بودم افتام

قول داده بودم همه غم و غصه هام را پشت در خونه چال کنم و فکرهای بیرون از خونه را داخل نبرم

کنار دیوار یه چاله  بزرگ کندم یه چاله به اندازه تنهایی دنیا

غم هام را داخلش ریختم و با خاک پرش کردم

به زور دستم را کردم توی جیب شلوار جینم و کلید درحیاط را از داخلش در آوردم

توی قفل چرخوندم و در آروم روی پاشنه چرخید و باز شد

خونه ما یعنی بهتره  بگم خونه پدر بزرگ ما یه باغچه بزرگ هست که وسطش یه ساختمون 500متری دو طبقه ساخته شده طبقه بالا 5تا اتاق داره و طبقه پائین یه سالن بزرگ و انباری و حمام و دستشویی

پدر بزرگم یه فرزند بیشتر نداره که اونم بابای منه  و بابای من هم 3تا بچه به نام های

کسری  27 ساله

کیمیا 19 ساله

و کاملیای کوچولو4 ساله

خیلی وقت نیست درسم تمام شده وبا دوستم که چند سال از من بزرگتره یه شرکت راه انداختیم

 اون مدیر عامل هست و من رئیس هیئت مدیره

سر یه پروژه با هم بحثمون شده و حسابی ازدستش عصبانی هستم

به بابام گفتم میخوام روی پای خودم وایسم وهیچ پولی ازش نمی گیرم با اینکه شرکت به خاطر ندونم کاری رضا یه بدهی حسابی بالا آورده

سعی می کنم کمتر از ماشین استفاده کنم تا بهشون ثابت کنم دیگه بزرگ شدم

یه هیوندای کوپه که داره توی پارکینگ خونه خاک میخوره

وارد حیاط شدم سه تا پله اول را بالا رفتم و وارد راهرویی شدم که منتهی میشد به ساختمون

دو طرف راهرو درخت های بید مجنونی هست که خاطرات دوران کودکیم را توی سینه خودش به یادگار داره

حدود ده متری که جلوتر رفتم سه تا پله دیگه بود که اون ها را هم رد کردم و وارد فضای باز جلوی ساختمان شدم یه استخر بزرگ وسط اون  و چند تا صندلی راحتی زیر آلاچیق کنار استخر جلوه قشنگی به حیاط داده

روی آب پر بود از برگ های هفت رنگ پائیزی

بیچاره مش رمضون هر روز برگ درخت ها را جمع می کنه ولی انگار نه انگار یه ساعت بعد حیاط پر میشه ازبرگ

سنش یه کم بالا هست و بابام بهش اجازه نمی ده که برگ های استخر را جمع کنه و برای این کار هر از چند روزی کارگر می گیره

از کنار استخر رد شدم و ازپله های جلوی ساختمان بالا رفتم و وارد خونه شدم تا در را باز کردم با صدای بلند گفتم

hello mother kasra is coming

و با سرو صدا وارد خونه شدم

کیمیا روی مبل راحتی جلوی تلوزیون نشسته بود وداشت تلوزیون نگاه می کرد آروم رفتم طرفش و از پشت سر موهاش را کشیدم و فرار کردم

اونم پوست پرتقالی که توی دستش بود را به طرفم پرتاب کرد و وقتی سرم را دزدیدم محکم خورد به دیوار

رفتم طرف دیوار و شروع کردم به داد و هوار کردن و مامان را صدا زدم

گفتم مامان بدبخت شدیم الانه که آقا جون ما را از ایران بیرون کنه

گفت چی شده گفتم این دیواررا میبینی گفت آره گفتم این باید خراب بشه  و از اول بسازیم و سفید ش کنیم  و بعد رنگش کنیم

وای که من اصلا حوصله بنا را ندارم دوباره خاک ،دوباره صدای پتک و کلنگ

 وای اگه آقا جون بفهمه

گفت مگه چی شده گفتم اینجا را نمیبینی

گفت چیه

گفتم کیمیا با پوست پرتقال زد به دیوار و شروع کردم به هوچی گری

وای اگه آقا جون بفهمه با خونش چکار کردیم

مامان گفت بچه تو نمی تونی یه روز بی صدا بیای تو خونه

و از کنارم رد شد

گفتم میشه ولی خرج داره

تا چشمم به کاملیا افتاد که داره نگام میکنه ابروهام را بالا بردم و بهش گفتم بیا اما بدون اینکه صدایی از دهنم خارج بشه

اونم با همون حالت ابروهاش را داد بالا یعنی نمیام

ابروهام را توی هم گره کردم و گفتم بیا

دوباره با ابرو بهم گفت نمیام

با صدای بلند گفتم درستت می کنم پدر سوخته

و از توی کیفم یه کاکائو دراوردم و نشونش دادم

با خنده بلند شد و از وسط عروسک هاش دون دون اومد طرفم

دستام را باز کردم و پرید توی بغلم

ایستادم و دور خودم یه چرخ زدم و گفتم

بگو اون کلمه رمز قشنگه رو

اونم همینطور که هواسش به کاکائو بود

 گفت:عمو زنجیل باف

گفتم بــــــــــــــــــــــــــــــله

-زنجیل منو بافتی

-پ ن پ

و با پ آخر دهنم همونطور باز موند و خواستم یه گازش بگیرم

که شروع کرد به جیغ زدن

مامان اومد توی خونه و گفت دست از سرش بردار چی می خوای از جونش و رفت توی آشپزخونه

کاملیا دستش را دراز کرد که کاکائو را بگیره گفتم هنوز که تموم نشده

گفت:پشت کو انداختی

دور خودم یه چرخ زدم

و گفتم :د ن د

مامان ازتوی آشپزخونه گفت ببینم میتونی اینم مثل خودت کنی که هر جا بریم بگن خواهر کسری مار گیر اومد

فقط انگار بلدی مثل مارگیرها معرکه بگیری و یه مشت آدم دور خودت جمع کنی

گفتم مادر من مگه بده آدم شاد باشه

نه جان من بده

اونم با همون لحن خودم گفت :پ ن پ

کاکائو را دادم به کاملی و گذاشتمش زمین

اونم انگار اسیری که از زندان آزاد شده دوید طرف عرو سکهاش تا کا کائو را بین خودش و عروسک هاش تقسیم کنه

ادامه دارد



1390/08/05 :: 21:03 :: نویسنده : کسری