X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




دنیا خم شد روی کتاب و شروع کرد به نوشتن با هر حرفی که مینوشت بلند اون را میگفت بــــــــــــــــــــ ا بـــــــــــا  آبــــــــ داد

داشتم نگاش میکردم ، توی عالم خودش غرق بود و من انگار کوه غمی توی دلم ریخته باشند.

از دنیای آدما دلم گرفت بود کاشکی میتونستم یه کاری کنم ،یه کاری کنم که غم و غصه همه آدما تموم بشه

از بس غم و غصه مردم را خوردم شدم عین مرغ غم خوار، آروم داشتم با خودم حرف میزدم که دنیا سرش را از روی کتاب بلند کرد و با خنده نگام کرد  

خوشحالی توی چشماش موج میزد

انگار سرداری فاتح که بعد از یه جنگ  نفس گیر پیروز بر می گرده به آغوش وطنش

یه لبخند تلخ بهش زدم که ندونه چه آشوبی در دلم برپا شده

با صدایی که غم و غصه از اون می بارید

گفتم: بابا نان داد

تا دنیا شروع به نوشتن کرد من هم توی دنیای خودم غرق شدم

توی دنیایی که هیشکی به هیشکی رحم نمیکنه

همه برای اینکه بتونند دنیای بهتری بسازند دنیای دیگران را خراب می کنند

برای ساختن کاخشون ، کوخ های آدما را ویران می کنند

دلم میخواست داد بزنم تا همه بدونند چه حالی دارم

حسابی کلافه بودم انگار یه  انبار باروت که منتظر یه جرقه باشه

همین موقع یه ماشین مدل بالا که صدای پخش ماشینش را تا آخر باز کرده بود از جلومون رد شد

 چهارتا پسر توی ماشین ، با دیدن دخترای توی پارک یه هوی بلند کشیدن و زدند زیر خنده

دیگه کفری شده بودم یکی توی ناز و نعمت

یکی گوشه خیابون

دیدم باز هم دنیا داره نگام میکنه

یه لبخند کوچیکی کنار لبش بود

برای اینکه افکارم را پاره نکنه

 گفتم بنویس :آن مرد آمد ،آن مرد با اسب آمد

یه لحظه نگام کرد انگار هضم دوتا جمله براش سخت بود

ولی هیچی نگفت و شروع به صدا کشیدن و نوشتن کرد

این جمله بغضی که توی گلوم بود را شکوند

و قطره اشکی آروم از گوشه چشمام سرازیر شد

گر چه قشنگ بود اما دروغ بود

یه دروغ شیرین

آن مرد آمد

مردی که بیشتر از هزار سال هست که منتظریم تا بیاد

اون گیر 313تا یار هست

هزار سال گذشته اما 313 تا مرد پیدا نشده

وای که چقدر مرد شدن سخته

دنیا همونطور که سرش پائین بود گفت آن مرد با اسب آمد؟

گفتم آره عزیزم بنویس

یه لبخندی زدم و پیش خودم گفتم

" آن مرد با اسب خواهد آمد

 با بیرقی در دست

 و عبایی بر دوش

سوار بر اسب

و نگین سلیمانی در کف

او خواهد آمد

 با عصای موسایی خود که سحر ساحران را در هم بشکند و کاخ تزویر را از پی خراب کند

بت و بت ساز را در هم بکوبد و گدای در خاک را به افلاک رساند

آری باید نوشت آن مرد خواهد آمد

آن مرد با اسب خواهد آمد"

چنان خونم به جوش اومده بود که توی تمام تنم گرماش را حس می کردم

یکدفعه دنیا سرش را ازروی کتاب بلند کرد و گفت عمو جون

گفتم جانم عزیزم

گفت عمو جون زندان چطور جاییه

گفتم برای چی میپرسی گلم

گفت آخه بابام اونجاس

ماتم برد برای چند لحظه قدرت تکلم را از دست دادم و مات و مبهوت بهش نگاه کردم

گفتم عزیزم پس تو با کی زندگی می کنی

گفت با مادر بزرگ پیرم

دیگه نمیتونستم بمونم

گفتم دفترت را بده به من قشنگم ببینم چکار کردی

با خنده دفترش را داد بهم و سرش را انداخت پائین

منم یه نمره بیست قشنگ توی دفترش نوشتم

انگار یه کوهی از روی دوشش یرداشته باشند

یه دست نوازشی روی سرش کشیدم و گفتم عزیزم میخوای برسونمت خونتون

گفت نه ممنون داداشم میاد دنبالم

با یه لبخند ازش خداحافظی کردم

و قدم زنان از دنیا دور شدم 

 

ادامه دارد



1390/08/04 :: 21:04 :: نویسنده : کسری