X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




کتاب را ازش گرفتم تا چشمم به جلد کتاب افتاد همه خاطرات دوران مدرسه برام زنده شد 

 روی جلدش عکس یه گل بود وبالا سمت چپ نوشته بود کتاب فارسی 

 انگشتام را به هم چسبوندم و به صورت افقی از بالای کتاب تا پایین کتاب را دست کشیدم تا خاک هاش پاک بشه (انگار داشتم صورت عزیزی را لمس می کردم، صورت گذر زمان را) 

  چه بزرگ شده بودم کف دستم به اندازه عرض کتاب شده بود یاد این جمله افتادم که می گفت "چه زود دیر شد"  

یاد بازی های بچه گی افتادم توی کلیدر مدرسه دنبال هم میدویدیم و ناظممون میگفت بچه ندو میخوری زمین 

 یاد کلاس درس یاد نیمکت های شکسته یاد آژیرهای ممتدی که ما را بسنگرها می برد یاد ..... 

 با صدای دنیا به دنیا برگشتم به دنیایی که همه چیزش رنگ و بوی یکنواختی می داد 

 دنیا با اون چهره معصومش داشت بهم نگاه میکرد و می خندید 

 چهرش خیلی قشنگ شده بود خواستم با موبایلم ازش عکس بگیرم 

 گفتم بی خیال این همه عکس گرفتی اینم روش تا حالا چند بار برگشتی و اون عکسها را دیدی؟  

صورتش پاک ومعصوم بود گردنش را متمایل کرده بود به سمت چپ و ته مدادش را کرده بود توی دهنش دندون بالاییش افتاده بود و میشد ته مداد را توی دهنش دید همینطور که مداد را توی دهنش میچرخوند و سعی می کرد با مژه هاش موهای روی چشمش را جابه جا کنه 

 اروم دست بردم و موهای خرمایی قشنگش را از توی دهن و چشمش در آوردم و به سمت گوش هاش عقب زدم یه دست سمت چپ صورتش کشیدم تا موها کنار برن و یه دست سمت راست

 

 هیچ حرکتی نمی کرد و فقط داشت نگام می کرد همچین این مداد را دندون میزد انگار چند روز بود غذا نخورده 

 دوست نداشتم چشمام را از چشماش بدزدم یعنی دلم نمیومد 

 اینقدر ناز و معصوم نگام میکرد 

 بهش گفتم دنیا دندونش را روی مداد بشار داد طوری که یه بر امدگی کوچولو توی صورتش نقش بست آوارها رو روی هم فشرد تا تکبه گاه حرکت زبونش بشه و بتونه  تکونش بده 

 اروم گفت بله 

 انگار گردنش صاف ایستادن بلد نبود 

 حتما باید از یه طرف خم میشد 

 گفتم آخرین باری که بیف استراگانف خوردی کی بوده؟ 

 با تعجب گفت بیفی ساروف؟ 

 گفتم بیف استراگانف اومد تکرار کنه اما بازم نتونست 

 خندید، خنده های ریز رگباری  

 دست مدادیش را جلوی دهنش گرفت تا دندون های تا به تاش مشخص نشه 

 همینطور که نگاش میکردم و از خنده هاش لذت میبردم یه باد محکم وزید و دفتر دنیا را ورق زد 

(کاشکی یکی می اومد دنیامون را ورق می زد و زمین را از لوس گناه پاک می کرد) 

چشام به مهرهای  صد افرین و  هزارآفرینی که توی دفترش بود خورد و من را توی تونل زمان برگردوند به بیست سال پیش زمانی که منم کلاس اول ابتدایی بودم برگشتم به اون روزی که دیکته داشتیم یاد اون روزی که خانوم معلم با بهت به دفترم نگاه میکرد  

 خندش گرفته بود صدام زد و رفتم پای میزش با خنده بهم گفت 

 بچه این چه طرز املا نوشتنه مگه من انگلیسی دیکته می گفتم که تو از چپ به راست نوشتی  

 

یه نگاهی روی صورتم سنگینی می کرد دیدم دارم زیاده روی می کنم و دنیا دیگه حوصلش سر رفته کتاب را ورق زدم و سریع گفتم بنویس بابا آب داد   

 

 

ادامه دارد   

 



1390/08/01 :: 19:50 :: نویسنده : کسری