X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 57851
حرف های دلتنگی




                           

                            بیدلی در همه احوال خدا با او بود               او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد  

 

هوا ابری بود و وزش باد پاییزی همه برگ درخت های پارک کنار خیابون را توی پیاده رو جمع کرده بود. 

 دیوار پارک بلند نبود و میشد داخل پارک را دید 

چند تا بچه داشتن داخل پارک بازی می کردن و چند تا دختر و پسر روی صندلی ها داشتن با هم حرف میزدن و صدای خندشون پارک را برداشته بود   

 با هر قدم برداشتنی چندتا برگ درخت افرا زیر پاهام له میشد و این قشنگی پاییز را برام دوچندان میکرد وقتی باد میوزید صدای زوزه ای از بین درخت ها شنیده می شد که آدم را به وحشت می انداخت 

باچشام دنبال برگهای خشکت تر می گشتم تا زیر پا لهشون کنم. همینجوری که توی عالم خودم بودم و در افکارم غوطه ور شده بودم  

 دیدم یه دختر کوچولو توی پیاده رو تکیه داده به دیوار پارک و با یه مداد کوچولو توی دفترش خط می کشه و چند تا سکه و دوتا صدتومنی و یه دویست تومنی هم جلوشه اول خیال کردم که داره از روی پول ها نقاشی میکشه 

  اما جلوتر که رفتم دیدم داره مشق مینویسه توی یه دفتر کثیف ،صفحه سمت راست نصفه بود و سمت چپ پر از نوشته اروم کنارش نشستم و گفتم خانم کوچولو چیکار میکنی گفت دارم مشق مینویسم  

 گفتم خب چرا اشتباه مینویسی ؟ 

گفت اشتباه که نمینویسم

گفتم پس چرا صفحه روبرویی پر از نوشته هست و این صفحه نصفه

خندید و با صدایی که یه خورده خجالت توش موج میزد گفت این دفتر داداشم هست من اول پاکش میکنم بعد توش مشق مینویسم 

 هنوز به این صفحه نرسیدم که پاکش کنم.

همه تنم داغ شد و اشک توی چشام جمع شد انگار غم دنیا را ریختن توی دلم دیگه نمیتونستم توی چشاش نگاه کنم

چپ دست بودبا همون دستش که یه مداد کوچولو توش بود موهاش را از جلوی چشاش کنار زد و بهم گفت عمو جون

گفتم جان عمو  

گفت خانوم معلممون گفته به ماماناتون بگید بهتون دیکته بگه اما من مامان ندارم تو بهم دیکته می گی

گفتم اره عزیزم همونجا روی زمین کنارش نشستم گفتم عزیزم اسمت چیه  

 مدادش را از توی دهنش در آورد و گفت دنیا

توی چشاش نگاه کردم و فقط حسرت دنیا را داخلش دیدم 

گفت اسمتو چیه گفتم کسری گفت کسری یعنی چی؟

گفتم کسری یعنی غافل از همنوع یعنی چشم بسته روی همه دنیا خندید و گفت تو که الان چشمات بسته نیست  

یعنی چشات روی من بسته هست؟

خندم گرفت گفتم نه عزیزم اون دنیایی که من چشمم را روش بستم 

 تو توی اون سهمی نداری سهم تو همین چندتا سکه ایه که جلوت هست گفت اینا را چند تا دختر بهم دادن یکیشون گریه کرد و اونا دیگه مثل شما ننشستن و رفتن 

حالا بهم دیکته میگی؟

گفتم آره عزیزم کتابتو بده

ادامه دارد....



1390/07/30 :: 20:36 :: نویسنده : کسری